تارهاي بي كوك و
كمان باد و لنگاور
باران را گو؛ بي آهنگ ببار!
غبار آلوده؛ از جهان
تصويري باژگونه در آبگينة بي قرار
باران را گو؛ بي مقصود ببار!
لبخند بي صداي صد هزار حباب
در فرار
باران را گو؛ به ريشخند ببار!
چون تارها كشيده و كمانكش باد آزموده تر شود
و نجواي بي كوك به ملال انجامد؛
باران را رها كن و
خاك را بگذار
تا با همه گلويش
سبز بخواند.
باران را اكنون گو؛ بازيگوشانه ببار!
احمد شاملو

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۲ ساعت 12:58 توسط زهره
|
زیر آسمانی بی رنگ و بی جلا زندگی می کنیم