من در اين خانه به گمنامي نمناك علف نزديكم
من صداي نفس باغچه را مي شنوم
و صداي ظلمت را ، وقتي از برگي مي ريزد
و صداي صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهايي
و صداي پاك ، پوست انداختن مبهم عشق
متراكم شدن ذوق پريدن در بال
و ترك خوردن خودداري روح
من صداي قدم خواهش را مي شنوم
وصدای متلاشی شدن شیشه شادی در شب
پاره پاره شدن کاغذ تنهایی
پر و خالی شدن کاسه غربت از باد
سهراب سپهری

+ نوشته شده در شنبه دوم آذر ۱۳۹۲ ساعت 12:39 توسط زهره
|
زیر آسمانی بی رنگ و بی جلا زندگی می کنیم